شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

186

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

كه هر وقت كه او در ميان آن بلاد درآيد آب دولت اتابكيان را ، كه سدّ گشوده است و بر صحراى عدم افتاده ، باز در جوى مراد تواند بستن . و هل يصلح العطّار ما أفسد الدّهر - چون بتخوم خوى نزديك شد ، و به حاجب على خبر او برسيد ، در پى او سوار گشت و طلب مىكرد . بغدى بتعجيل تمام از آب ارس بگذشت ، آنگه بر كنار آب برابر وى بايستاد ، و گفت : من غلام ملك اشرف‌ام و باحسان و انعام او پرورش يافته‌ام ، و اينجا كه آمدم براى نصرت دعوت وى آمدم . حاجب على چون سخن وى * بشنيد مراجعت كرد . بغدى به شهر قبان درآمد - و آن شهريست كه قلعها دارد در دست امراء عاصى ، كه هرگز بر بساط سلاطين قدم ننهاده‌اند ، و از علامات طاعت ايشان تا اين زمان غير از تقدمها چيزى مشاهده نكرده - بغدى درايستاد ، و ايشان را بر اظهار شعار دولت اتابكى سوگند مىداد ، و به پسر پسر اتابك ازبك ، پسر ملك خاموش ، كه در قلعهء قوطور بود دعوت مىكرد ، كه او را از قلعه بدر آورند و بر سرير پادشاهى نشانند . در آتش مرده مىدميد ، و بر سعادت غيبت كرده تعويل مىطلبيد . شرف الملك را بدان سبب قلق زيادت شد ، و وصول طايفه‌اى از منهزمان به ظاهر اصفهان بانهزام سلطان ، و اختفاء خبر او ، ضميمهء آن حال گشت ، و كمد و اندوه او بيفزود ، دست و پا از كار فروماند ، و حزن بر حزن و وهن بر وهن واقع شد . مع هذا هر روز بشارت مىداد زدن كه : سلطان بر مغل ظفر يافته ، و اسلام بر كفر ظاهر شده است . و چون بغدى از سوگند خوارگى با امراء قبان فارغ شد پيش نصرة الدّين محمّد بن بيشتگين « 1 »

--> ( 1 ) - در اصل : نيشتكين .